<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهترین اشعار برای تو که نیستی  </title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com</link>
<description>به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 17 Aug 2026 13:43:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>هرکه افتاد ز پا، خاک‌نشین من بودم</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1451</link>
<description>هرکه افتاد ز پا، خاک‌نشین من بودم هرکه آمد به زمین، نقش زمین من بودم شوق، سرخیل صف اهل نیازم کرده‌ ست سجده‌ای هر که تو را کرد، جبین من بودم راز خود کرد وصیت همه با من مجنون بر سر او نفس بازپسین من بودم آستان‌بوس رکاب تو، کرا قدرت بود با تو آن روز که همخانه‌ی زین من بودم این زمان، غیر من آن‌جا همه کس ره دارد یاد روزی که در آن بزم، همین من بودم سعی من کردم و شد وصل، نصیب دشمن دیگری صید تو کرد و به کمین، من بودم هر کف خاک، به جولانگه شه می‌گوید پیش ازین پادشه</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 13:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1451</guid>
</item>
<item>
<title>آی ... معشوقی که دستانت به خون آلوده است</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1450</link>
<description>آی ... معشوقی که دستانت به خون آلوده است شهر را آتش زدی،حالا دلت آسوده است؟! سعی کردم تا که قانع باشم از بوسیدنت سعی خود را می کنم... هر چند که بیهوده است تو چه میدانی که این دیوانه از شوق لبت با چه حالی راه را تا خانه ات پیموده است؟ ریشه های فرش مان را داشتم می بافتم... دستم عادت کرده از بس بین مویت بوده است مادرم می گفت:&quot;غیر از غم چه دارد عاشقی؟&quot; عشق اما بیش از این ها را به من افزوده است نیست در قاموس رندان صحبت از عاقل شدن ما اطاعت می کنیم از آنچه دل</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2025 13:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1450</guid>
</item>
<item>
<title>گفتم  برایم شعر بفرست</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1449</link>
<description>گفتم برایم شعر بفرست اما نه شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می گویند نه شعرهایی که عاشقان دیگرت در آن مرگ خود را به خاطر تو آرزو می کنند گفتم برایم شعر بفرست و حالا می گویم هر که شعر خوبی گفت برایم بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می گویند می خواهم بدانم دیگران که دچار تو می شوند تا کجای شعر پیش می روند تا کجای عشق تا کجای جاده ای که من در انتهای آن ایستاده ام افشین یداللهی</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2025 12:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1449</guid>
</item>
<item>
<title>هر کجا نیست کسی، آنطرفِ میز، منم</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1448</link>
<description>هر کجا نیست کسی، آنطرفِ میز، منم خسته و غم‌زده با خویش گلاویز، منم هر چه افتاده کناری و نفهمیده کسی هیچ‌کس هم پیِ آن نیست، همان چیز منم خسته، خلقی پیِ ما میل ترحّم دارند شوم، شوریده، حزین، گریه‌ی یکریز منم هر که در من وطنی داشته، شد خانه خراب شهر ویران شده از غارت چنگیز منم به تنِ سردِ من اینگونه که داغِ تو نشست شاهِ قاجار تو، مشروطه‌ی تبریز منم اول قصّه‌ی سهراب، خوشایند، تویی آخر قصّه ولی، تلخ و غم انگیز منم دل و دین، هوش و هوس ،هر چه که بردی بشمر به خیال</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2025 13:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1448</guid>
</item>
<item>
<title>من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می‌کند بدجور</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1447</link>
<description>من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می‌کند بدجور ساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می‌کند بدجور من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم یک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد می‌کند بدجور جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می‌بازیم پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می‌کند بد جور مثل قابیل بی قبیله شدم، بوی گندم گرفته دنیا را بس‌که حوا، هوایی اش کرده، پدرم درد می‌کند بدجور هرچه کوه بزرگ می‌بینی، همگی روی دوش من هستند عاشقی هم که قوز بالا قوز، کمرم درد</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2025 07:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1447</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها به هرچه گذشتم کبود بود</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1446</link>
<description>این روزها به هرچه گذشتم کبود بود هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای اخبار منفجر شده ی صبح زود بود جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست محبوب من چقدر جهان بی وجود بود! ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟ با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟! عبدالجبار کاکایی</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2025 09:55:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1446</guid>
</item>
<item>
<title>چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1445</link>
<description>چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری دل تست فارغ از غم که شراب عیش خوردی تو به عیش کوش و مستی که فراغ بال داری تو نشسته در مقابل من و صد خیال باطل که به عالم تخیل به که اتصال داری به کدام علم یارب به دل تو اندر آیم که ببینم و بدانم که چه در خیال داری به ترشح عنایت غم باز مانده‌ای خور تو که کاروان جانها به لب زلال داری چه خوش است از تو وحشی ز شراب عشق مستی که نه خستهٔ فراقی نه غم وصال داری وحشی بافقی</description>
<pubDate>Thu, 06 Feb 2025 08:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1445</guid>
</item>
<item>
<title>کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1443</link>
<description>کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟ مگر کسی که دل از سنگ سخت‌تر دارد که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق؟ دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد که از صفای درون با یکی نظر دارد هَلاک ما به بیابان عشق خواهد بود کجاست مرد که با ما سر سفر دارد؟ گر از مقابله شیر آید از عقب شمشیر نه عاشقست که اندیشه از خطر دارد و گر بهشت مُصَوَّر کنند عارف را به غیر دوست نشاید که دیده بردارد از آن متاع که در پای دوستان ریزند مرا سریست؛ ندانم که او چه سر</description>
<pubDate>Sun, 24 Nov 2024 20:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1443</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه برده، خواه تو، همیشه مات، خواه من</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1442</link>
<description>همیشه برده، خواه تو، همیشه مات، خواه من بچین، دوباره می زنیم، سفید تو، سیاه، من ستاره های مهره و مربّعات روز و شب نشسته ام دوباره رو به روی قرص ماه، من پیاده را دو خانه تو وَ من یکی، نه بیش تر همیشه کلّ راه تو، همیشه نصف راه، من تمسخر و تکان اسب و اندکی، درنگ، تو نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه، من یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه، من دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و دوباره شرمسار ارتکاب این گناه، من تو برده ای و من</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2024 07:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1442</guid>
</item>
<item>
<title>ساده از دست ندادم دل پر مشغله را</title>
<link>https://ghambarak.blogfa.com/post/1441</link>
<description>ساده از دست ندادم دل پر مشغله را تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...! من &quot;برادر&quot; شده بودم و &quot;برادر&quot; باید وقت دیدار، رعایت بکند &quot;فاصله&quot; را دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق خواست تا خرج کند این کوپن باطله را عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...! عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست خواستم باز کنم با تو سر این گله را عبدالجبار کاکایی</description>
<pubDate>Fri, 20 Sep 2024 14:13:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghambarak</dc:creator>
<guid>ghambarak.blogfa.com/post/1441</guid>
</item>
</channel>
</rss>
