بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
اين غصه را درون دلم مستَدام كرد با گريه گفت روز و شبش مات ِ ما شده گفت اين زمين به زخم ِ بدی مبتلا شده گفت آرزوش از آمدن ِ آدم اين نبود مخلوق ِمبتذل اول چنين نبود گفت ازخودش كه بنده نواز است خسته است گفت از من و تمام ِ شما مردمان ِ سنگ قلبش شكسته است گفت آبروی خويش و برادر نداشتيم از شانه اش كه خسته غمی برنداشتيم با گرگ سيرتی دل ِ هم پاره كرده ايم با چشمهای تنگ غمی چاره كرده ايم
گفت اين زمين جُذام شده بينوا شده بيچاره ایم مال ِ بدي بيخ ِ ما شده
با دستمال ِ كودكی ام اشك خود سِتُرد انگار پير ِ پير شد از بس كه غُصه خورد يك عشق بود و حسرت ِ يك كوچه ماهتاب يك آيه بود بر سر ِ يك عمر رخت ِ خواب يك مرد بود و غيرت ِ يک نره شير ِ مست يک دست بود تا ابدالدهر توی دست پس كو كجاست نعره ی مردان ِ مست ِ من ؟ ای کاش می شکست از آرنج دست من گفتا همه به كوچه ی چپ راه می تنيد احساستان کجاست چرا جنس آهنيد؟
تو با خمیر عاشقی ام بر زمین شدی من از چه کم گذاشته ام کین چنین شدی آدم بُدی و مار به این آستین شدی
ديشب خدا....
دیشب خدا... دیشب... بس کن برو تمام كن اين قصه / بيژنی باخنجرت به قلب ِ خودت زخم می زنی؟ حوای آهنی!.... رویا بیژنی
برچسبها: رویا بیژنی