بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را سزای خوبی نو بر نیامد از دستم زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به پایداری آن عشق سربلندم قسم که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را هوشنگ ابتهاج ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حال مردمان چون است به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ز جام غم می لعلی که میخورم خون است ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو اگر طلوع کند طالعم همایون است حکایت لب شیرین کلام فرهاد است شکنج طره لیلی مقام مجنون است دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی که رنج خاطرم از جور دور گردون است از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز کنار دامن من همچو رود جیحون است چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار که از اختیار بیرون است ز بیخودی طلب یار میکند حافظ چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است حضرت حافظ چند سالیست که تکلیف دلم روشن نیست جا به اندازهی تنهایی من در من نیست چشم میدوزم در چشم رفیقانی که عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام لمسِ آرامشِ سردیست که در آهن نیست حس بیقاعدهی عقل و جنون با من بود درک این حالِ بههمریخته تقریباً نیست سالها بود از این فاصله میترسیدم که به کوتاهی دلکندن و دلبستن نیست رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم جا به اندازهی تنهایی من در من نیست... عبدالجبار کاکایی از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منور است ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقر است کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت دود مجمر است شبهای بی توام شب گور است در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشر است گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیور است سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است سعدی در کنارت حضرت محبوب و جانان نیست، هست؟ لحظه لحظه منتظر ماندن که آسان نیست،هست؟ دل گرفتار کسی باشد که سهم دیگری ست هیچ فرقی بین آزادی و زندان نیست، هست؟ تو کنار خاطراتش، او کنار یار خود حال تو با حال او هرگز که یکسان نیست،هست؟ گرچه فهمیدی دلت بازیچه بوده دست او مرد عاشق لحظه ای درگیر جبران نیست،هست؟ چشم ابری قاصد غم های در دل خفته است ظرف صبرت می شود لبریز، پنهان نیست،هست؟ گرچه "رفتن" قسمتی از عاشقی کردن شده ست بی خبر رفتن ولی در شان انسان نیست،هست؟ ریزش کوه غرورش راه را بسته ولی ماجرایی از فداکاریِ دهقان نیست،هست؟ عشق یعنی: "ناگهان ویران شدن" با این وجود هیچ کس از عاشقی کردن پشیمان نیست، هست؟ حمیدرضا گلشن گفتا تو از کجائی کاشفته می نمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشته ئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند گفتم حدیث مستان سری بود خدائی خواجوی کرمانی
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: حافظ
برچسبها: عبدالجبار کاکایی
برچسبها: سعدی
برچسبها: حمیدرضا گلشن
برچسبها: خواجوی کرمانی