بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
سنگ شکاف میکند در هوس لقای توج جان پر و بال میزند در طرب هوای تو آتش آب میشود عقل خراب میشود دشمن خواب میشود دیده من برای تو جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو چیست غذای عشق تو این جگر کباب تو چیست دل خراب من کارگه وفای تو خابیه جوش میکند کیست که نوش میکند چنگ خروش میکند در صفت و ثنای تو عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی رفتم و ماندهام دلی کشته به دست و پای تو مولانا بود بازرگان و او را طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی چونک بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود گفت بهر تو چه آرم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد گفت طوطی را چه خواهی ارمغان کارمت از خطهٔ هندوستان گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن ز حال من بیان کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست بر شما کرد او سلام و داد خواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت میشاید که من در اشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق این روا باشد که من در بند سخت گه شما بر سبزه گاهی بر درخت این چنین باشد وفای دوستان من درین حبس و شما در گلستان یاد آرید ای مهان زین مرغ زار یک صبوحی درمیان مرغزار یاد یاران یار را میمون بود خاصه کان لیلی و این مجنون بود ای حریفان بت موزون خود من قدحها میخورم پر خون خود یک قدح مینوش کن بر یاد من گر نمیخواهی که بدهی داد من یا بیاد این فتادهٔ خاکبیز چونک خوردی جرعهای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو وعدههای آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بد بندگیست چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ با طربتر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوبتر و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اینست نورت چون بود ماتم این تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست عاشق کلست و خود کلست او عاشق خویشست و عشق خویشجو مولانا
برچسبها: مولانا
برچسبها: مولانا