بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود. هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد. جُستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتنِ خویش بارویی پیافکندن ــ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم. احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسیدهام
برچسبها: احمد شاملو نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۵/۰۳ساعت
16:30 توسط آدم برفی| |