بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی! رسول یونان
داشتم از این شهر میرفتم
نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۱۳ساعت
9:0 توسط آدم برفی| |