بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
راز غریب را به کدام آشنا برم؟ ای جان و دل به گنبد و گلدستهات مقیم جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟ از تاب جعد و نافهی آهو صبا چه برد؟ من آمدم که بویی از آن ماجرا برم چشم امید دارم ازین جسم ناتوان جان را به آستانهی دارالشّفا برم دل را به بحر تو بسپارم حبابوار مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم حاجت نگیرم از تو به جایی نمیروم ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم عبدالجبار کاکایی
برچسبها: عبدالجبار کاکایی