بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
پنجره ها تنگ غروب، درخت ها نیز می گریند بر شاخه ها در پاییز وقتی که شاپرک ها در شعرم پیله می تنند. عبدالرضا قنبری هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد سخت است به اجبار به جمعی بنشینی وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد احوال من ای دوست چنین است که انگار یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد دور از تو شبیه م به یتیمی که به رویش در جمع کسی سیلی محکم زده باشد دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد با این همه تا خرده نگیرند عزیزان میخندم و هرچند دلم غم زده باشد رضا خادمه مولوی دل، ز آز و آرزو، برکَن دست، ز کارِ جهان، برافشان دلا! دلا! تا رها یابی از هجومِ نیاز زین ویرانه وار رو، رو گنجِ پنهانِ بی نیازی جوی. اقبال پروازی از کتاب قَرَنفُل
برچسبها: عبدالرضا قنبری
برچسبها: رضا خادمه مولوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب
فریدون مشیری
برچسبها: فریدون مشیری
برچسبها: اقبال پروازی
نه در ستاره ها
نه در ماه
شب
شب در پیاده رویی که زنی
کودکش را خواب کرده است
خلاصه می شود
بقیه ی این شعر
دستکش می خواهد
کلاه می خواهد
پتو می خواهد
مشکل
فقط شب نیست
نفس های زمستان
به هیچ وجه کوتاه نمی آیند
- آسمان حجاج
برای پرواز مساعد نیست
طلا
بازار جهان را قیمتی کرد
و
نود و نه درصد اروپا در افسردگی-
شبکه را عوض کن
شب
در این شعر جا نمی شود
با این وضعیت اما
خیلی خوشحالم
من می میرم
مومنین می میرند
ظالمین می میرند
دنیا
پشت قباله ی هیچ کس نمی افتد.
اردوان انوشه
از مجموعهای در راه...
برچسبها: اردوان انوشه
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر ...
رویا شاه حسین زاده
برچسبها: رویا شاه حسین زاده