بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود ابوالحسن ورزی نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه که ندبه، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟ نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا کسی برای شهادت به کربلای تو نیست نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست علی اکبر رائفی پور یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد حضرت حافظ که تو می اندیشیدی و نه آنطور که من می گفتم خاطرت که هست ! تمام راه باد می آمد تمام راه تگرگ بود و آنچه فانوس دریاییش می پنداشتیم تنها کور سوی کرم شبتابی بود در طوفانی روزگارمان کورسویی نه که به ساحل نجاتمان رهنمون بود، بل به ورطه وهم مان می کشاند حال بگذار که من تن به آرامش مرداب سپارم و تو در پی دریایت باش. محمد احمدی - سیامک قدم می زنم در خودم در خالیِ حضور تو در رویای نازکِ بودنت در محالِ تلخِ این روزهای سنگینِ دیرگذر در ابهامِ دور از گمانِ فردا.. می دانی نازنین..؟ بدون تو این شب ها سیاه تر از آنند که واژه ها روشنِشان کنند هر چه قدر که من "سپید" بنویسم! ماندانا پيرزاده ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست آه بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم مصطفی محدثی خراسانی از وبلاگ "بهارانی که بی تو نمی آید" دلی که طعمه زنجیر می شود بی تو نیامدی که ببینی در این دیار غریب غروب جمعه چه دلگیر می شود بی تو هلا تبسم شیرین صبح آدینه زمین شکسته و تحقیر می شود بی تو هنوز خیره به راهت نشسته نرگس ما خزان باغچه تکثیر می شود بی تو بیا و دست بکش بر دلی که روز به روز میان شک و یقین پیر می شود بی تو مژگان دستوری خوشه ی انگور سیاه است لگد کوبش کن لگد کوبش کن بگذار سر بسته بماند مستت می کند این اندوه. شمس لنگرودی ارسالی از مهشید عزیز شوخی سرش نمی شود دلتنگی موریانه است و من هنوز آدم نشده ام من هنوز چوبی ام! مهدیه لطیفی ارسالی از میترای عزیز با وبلاگ دختر پاییز آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ شراب در تنم می گردد دست ویران گر شوق پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر.... من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد ، رقص شيطانی خواهش را، در آتش سبز ! نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر ! اهتزاز ابديت را می بينم !! بيش از اين، سوی نگاهت، نتوانم نگريست ! اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست ! كاش می گفتی چيست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست فریدون مشیری آتشی جانسوز. هر طرف می سوزد این آتش، پردهها و فرشها را، تارشان با پود. من به هر سو میدوم گریان، در لهیب آتش پر دود؛ و زمیان خندههایم، تلخ، و خروش گریهام، ناشاد، از درون خستهء سوزان، می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم. همچنان می سوزد این آتش، نقشهائی را که من بستم بخون دل، بر سر و چشم در و دیوار، در شب رسوای بی ساحل. وای بر من، سوزد و سوزد غنچههائی را که پروردم به دشواری. در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری. از فراز بامهاشان، شاد، دشمنانم موذیانه خندههای فتحشان بر لب، بر من آتش بجان ناظر. در پناه این مشبک شب. من بهر سو می دوم، گریان از این بیداد. میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! وای بر من، همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛ و آنچه دارد منظر و ایوان. من بدستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش، وز لهیب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخیزد، بگردش دود. تا سحرگاهان، که می داند، که بود من شود نابود. خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛ وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! مهدی اخوان ثالث خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش خیام ذرّه کمتر، یا دهانت، یا دل غمخوار من شب سیه، یا طرّه ات، یا حال من، یا خال تو شهد خوشتر، یا لبت، یا لفظ گوهربار من نظم پروین خوبتر، یا درّ دندان های تو قامت تو راست تر، یا سرو، یا گفتار من وصف تو دلجوی تر، یا شعرهای نغز من هجر تو دلسوزتر، یا ناله های زار من مهر و مه رخشنده تر، یا رای من، یا روی تو آسمان گردنده تر، یا خوی تو، یا کار من صبر من کم، یا وفای نیکوان، یا شرم تو خوبی تو بیشتر، یا اندُوه و تیمار من وعده ی تو کوژ، یا پشت من، یا ابرویت قول تو بی اصل تر، یا باد، یا پندار من چشم تو خون ریز تر، یا چرخ، یا شمشیر شاه غمزه ی تو تیزتر، یا تیغ، یا بازار من اشهری نیشابوری آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟ تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟ زنده یاد قیصر امین پور
برچسبها: ابوالحسن ورزی
برچسبها: علی اکبر رائفی پور
برچسبها: حافظ
برچسبها: محمد احمدی
برچسبها: ماندانا پيرزاده
برچسبها: مصطفی محدثی خراسانی
برچسبها: مژگان دستوری
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: مهدیه لطیفی
برچسبها: فریدون مشیری
برچسبها: مهدی اخوان ثالث
برچسبها: خیام
برچسبها: نصرت رحمانی
برچسبها: اشهری نیشابوری
برچسبها: قیصر امین پور