بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست وقلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود ، بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم احمد شاملو تو تفنگ در دست شلیک کردی شلیک کردی به طناب برگشتم به زندگی خطا رفته بود دوباره داری نشانه میروی قلب هدف را درست نشانه گرفتی بزن زندگی همین است که شلیک میشود از دستهای تو شهاب مقربین دگر از هر چه و هر کس که بگویی سیرم ای که بر سادگی چشم و دلم میخندی هیچ دانی که چه حد با غم او درگیرم؟ می کشیدم به قلم عکس رخ یارم را حال اما که خودم گنگ ترین تصویرم گل عشق من و تو ای نفسم، پژمرده ست از خودم،از تو و از عشق دگر دلگیرم شده ام دلزده از عاشقی و دلبازی غم این دلزدگی آه...کند تسخیرم مثل یک آیه ی کوته وَ کمی نامفهوم می کند هر که دلش خواست مرا تفسیرم سر به تن دارد اگر دلخوشیَم، صبر نما من فقط منتظر غمزه ی یک شمشیرم قصه ی عشق دلم وای به آخر نرسید که در این قصه ی دل، تلخ ترین تعبیرم مانده است اندکی از عمر من ای حور به جای کُندم یاری اگر تیر عجل می میرم چه کنم شکوه از ایام سیه میدانم هر چه آمد به سرم بود خدا تقصیرم حسین صمدی دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم مهدی سهیلی اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود. هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد. جُستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتنِ خویش بارویی پیافکندن ــ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم. احمد شاملو آه این منم ای آینه ! کم سرزنشم کن آن روز که من دل به سر زلف تو بستم دل سرزنشم کرد ، تو هم سرزنشم کن ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم اینبار قدم روی قدم سرزنشم کن من سایه ی پنهان شده در پشت غبارم آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن فاضل نظری
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: شهاب مقربین
برچسبها: حسین صمدی
برچسبها: مهدی سهیلی
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: فاضل نظری