بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
اشک رازيست لبخند رازيست عشق رازيست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم که بگويي نغمه نيستم که بخواني صدا نيستم که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني يا چيزي چنان که بداني... من درد مشترکم مرا فرياد کن. درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن مي گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ريشه هاي ترا دريافته ام با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيباترين سرودها را زيرا که مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بودند دستت را به من بده دست هاي تو با من آشناست اي دير يافته با تو سخن مي گويم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دريا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد زيرا که من ريشه هاي تو را دريافته ام زيرا که صداي من با صداي تو آشناست. احمد شاملو با زیباترین عزیزان شریک می شوی نمیدانی چه کیفی دارد چترت را ببندی و بلند بلند به اوج خوشبختی بنگری لطفا بگویید آسمان ببارد من در به در توهم نگاهت شده ام آدم برفی تا لبخند میزنی من فقط از زیبایی می میرم، باید یک کسی مثل داوینچی را عاشق خودت می کردی ...! محمدرضا صالحی اعترافی طولانی ست شب اعترافی طولانی ست فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای رهایی ست و فریادی برای بند . شب اعترافی طولانی ست . اگر نخستین شب ِ زندان است یا شام ِ واپسین ــ تا آفتاب ِ دیگر را در چهارراه ها فرایاد آری یا خود به حلقه ی دارش از خاطر ببری ــ ، فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست فریادی از نومیدی فریادی از امید ، فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای بند . شب فریادی طولانی ست . احمد شاملو الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم ببینم که وقتی هستم مهربونی یا همیشه ببینم کدوم ترانه م رو لبات زمزمه می شه من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام کار و بار زندگی مو بذارم برای فردام من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه م بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم افشین مقدم هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست اردلان سرفراز دستانم را به بهانه پرواز باز می کنم که شاید با دستان گرمت هم آغوش شود حالا سالهاست که این مترسک پیر و تنها اینجاست فقط نمی دانم چرا هیچکس با هیچکس نمی گوید این مترسک دلش را به کدام گنجشک باخته است؟ آدم برفی زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند گفتم : از بهر چه پویی ره میخانه رهی گفت : آنجاست که بر آتش غم آب زنند رهي معيري بی روی تو راحت ز دل زار گریزد چون خواب که از دیده بیمار گریزد در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود آسودگی از مرغ گرفتار گریزد از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم راحت به شب از چشم پرستار گریزد ای دوست بیازار مرا هر چه توانی دل نیست اسیری که ز آزار گریزد زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد رهي معيري نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید ز نارسایی فریاد آتشین فریاد که سوخت سینه و فریادرس نمیاید به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز که همچو اشک روان باز پس نمیاید ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید رهي معيري درخت تنهايی را می داند يداله رويايي همان رنگ و همان روی مهدي اخوان ثالث آن هنگام که با سکوت نگاه می کنی و لبخند می زنی من مات می شوم در قاب لحظه ها و پایبند طوفانی می شوم که در من به پا کرده ای من دراین نگاه هزار مثنوی می خوانم وخوشبختی را در آغوش می کشم همین خوب است آدم برفی گاهی دلم برای خودم تنگ می شود محمدعلی بهمنی [از خواب ها پرید، از گریه ی شدید اما کسی نبود... اما کسی ندید...] از خواب می پرم، از گریه ی زیاد از یک پرنده که خود را به باد داد از خواب می پری از لمس دست هاش و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش از خواب می پرم می ترسم از خودم دیوانه بودم و دیوانه تر شدم از خواب می پری سرشار خواهشی سردرد داری و سیگار می کشی از خواب می پرم از بغض و بالشم که تیر خورده ام که تیر می کشم از خواب می پری انگشت هاش در... گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر... از خواب می پرم خوابی که درهم است آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است از خواب می پری از داغی پتو بالا می آوری... زل می زنی به او... از خواب می پرم تنهاتر از زمین با چند خاطره، با چند نقطه چین از خواب می پری شب های ساکت ِ مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه! از خواب می پرم از تو نفس، نفس... قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس... از خواب می پری از عشق و اعتماد! از قرص کم شده، از گریه ی زیاد از خواب می پرم... رؤیای ناتمام! از بوی وحشی ات لای لباس هام از خواب می پری با جیر جیر تخت از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت... [از خواب ها پرید در تخت دیگری از خواب می پرم... از خواب می پری... چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم از خواب می پری... از خواب می پرم...] سید مهدی موسوی سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش حضرت مولانا تو از کدام بهانه می وزی که این همه طوفانی خرابم می کنی برگ های مرا بریز شاخه هایم را بشکن من چنار پیر کهنسالم با ریشه های قطور مرا با خود نخواهی برد تو را با خود نخواهم داشت آدم برفی گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من ! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست محمد علی بهمنی بهسان رهنورداني که در افسانهها گويند، گرفته کولبار زاد ره بر دوش، فشرده چوبدست خيزران در مشت، گهي پر گوي و گه خاموش، در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند ما هم راه خود را ميکنيم آغاز. *** نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر، حديثي کهش نميخواني بر آنديگر. نخستين: راه نوش و راحت و شادي . به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي. دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام، اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام. سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام *** من اينجا بس دلم تنگ است. و هر سازي که ميبينم بدآهنگ است. بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بيبرگشت بگذاريم، ببينيم آسمان ِ «هرکجا» آيا همين رنگ است؟ شنگول را خورده است گرگ منگول را تکه تکه کرده است بلند شو پسرم ! این قصه برای نخوابیدن است ! گروس عبدالملکیان رفتم می خواستم بروم ماندم نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم من بودم که نبودم ! گروس عبدالملکیان سلیس و ساده بگویم "دلم گرفته برایت" به یاد حسین منزوی عزیز -------------------------------- شبانه های دلم را همیشه درتب و تابم ترانه های غمم را برای باد می خوانم برای بودن با تو همیشه لحظه شمارم تمام رهگذران را نظاره ایستاده ام هوا که باز بگیرد دلم هوای تو دارد تمام راه به یادت هنوز شعر بخوانم؟ همیشه آب شدم در غروب چشمانت هوای گرم تو دارد غریب دستانم سرای غم زده ام را بیا و ویران کن هنوز بوی تو دارد تمام اشعارم دلم پر است و همیشه دلم گرفته برایت سلیس و ساده بگو هان: دلت گرفته برایم؟ آدم برفی شب که می شود من می مانم و یک دل پر و کوچه های بی انتهای تنهایی من می مانم و یک نگاه سرد که بر خاطراتی سر می خورند که نیست هی بگذریم این فاصله ها امانم را بریده نه مهربانی نه دریچه ای و نه کوچه خوشبختی باید به ایوان بروم و کتاب فروغ را بگریم آدم برفی دلتنگ است و گوشهایم پچ پچ می کنند صدای تو را در راهرو هایش و با هر بار زنگ تلفن نمی دانم چرا دلم می ریزد و قلبم به سرعت کودکی که به سوی مادرش می تپد می دود و این احساس لعنتی که مدام مثل خوره با عقل نیم بندم درگیر است بگو من نیستم می خواهم یک دل سیر در رویای تو بخوابم فقط نمی دانم چرا تو که نیستی آسمان خیالم می گیرد و تو را کم میاورم و چون شبگرد تنهایی می شوم که خودش را می جوید تو را آدم برفی نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟ هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا» کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم ! من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم حسین منزوی از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام محمد علی بهمنی و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید منکه حتی پی پژواک خودم می گردم آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید محمد علی بهمنی من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بیدل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقه لنگانی میباید لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی گر یک سرِ موی سرِّ جانان بینی هر درد که هست عینِ درمان بینی یک قطره بگیر، خواه بد خواهی نیک پس لازمِ آن باش، همه آن بینی عطار (مختارنامه) با تشکر از دوست خوبی که با نام سلام برای من نظر می نویسه تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکته رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی حضرت مولانا با تشکر از دوست خوبی که با نام سلام برای من نظر می نویسه به خداحافظي تلخ تو سوگند، نشد كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد لب تو ميوه ي ممنوع، ولي لبهايم هرچه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ كس! هيچ كس اينجا به تو مانند نشد هركسي در دل من جاي خودش را دارد جانشين تو در اين سينه خداوند نشد خواستند از تو بگويند شبي شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند، نشد! فاضل نظري اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟ امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟ ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست تاوان تو را ميدهم اما به چه قيمت مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت فاضل نظری می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من استاده سحر صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر درجگر خاری لیکن از ره این سفرم می شکند نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند دست ها می سایم تا دری بگشایم بر عبث می پایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند می تراود مهتاب می درخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در، می گوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند نیما خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب می لعل خرقه میشویم نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان انداخت حضرت حافظ تقدیر، نه در رمل ، نه در کاسه ی چینی ست آینده ی ما دور تر از آینه بینی ست ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم ای باد ! سرانجام تو هم گوشه نشینی ست از خاک مرا برد و به افلاک رسانید این است که من معتقدم، عشق زمینی ست یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد با این همه ، تردید در این باره یقینی ست شادم که به هر حال بیاد تو ام، امّا خون میخورم از دست تو و باز غمی نیست فاضل نظری امیر ارجینی ديگر از هرچه هست بيزارم وان که این کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند حضرت حافظ تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را " ابرهای تار" تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانیات کنند فاضل نظری حفظ ِحالات من و طعنه ی آنان سخت است در دل ابر نگهداری باران سخت است جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است شهره ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند کاظم بهمنی همين كه نعش درختي به باغ مي افتد بهانه باز به دست اجاق مي اقتد حكايت من و دنيا يتان حكايت آن پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد عجب عدالت تلخي كه شادماني ها فقط براي شما اتفاق مي افتد تمام سهم من از روشني همان نوريست كه از چراغ شما در اتاق مي افتد به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد هميشه همره هابيل بوده قابيلي ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟ فاضل نظری به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! فاضل نظری آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله ی، دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست فاضل نظری ولي مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛ گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛ گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو مي شود... قیصر امین پور همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت کو زمین بایری تا مرهم دردم شود بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم خسته ام، این مرگ تدریجی امانم را برید سید مهدی موسوی می روم اما مرا با اشک همراهی مکن من که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی صبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کن آه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرم پیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنی سید مهدی موسوی دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی دارم یواش یواش که از هوش می ... روم هی دست دست می کنی و من که مرده ام من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک « با احتیاط حمل شود چون شکستنی است » سید مهدی موسوی مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت حضرت حافظ من خواب ديده ام که کسي مي آيد من خواب يک ستاره ي قرمز ديدهام و پلک چشمم هي مي پرد و کفشهايم هي جفت مي شوند و کور شوم اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره ي قرمز را وقتي که خواب نبودم ديده ام کسي مي آيد کسي مي آيد کسي ديگر کسي بهتر کسي که مثل هيچکس نيست، ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جانها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بستهاند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست کدام داغ غمی کش نهای دوا ای دل به حکم تست همه گنجهای لم یزلی چه گنجها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل حضرت مولانا ای عشق! دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی قیصر امین پور لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد از بربر صیدافکن آهوی سرمستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام آمد به یاد شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد رهی معیری چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی هوشنگ ابتهاج به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم ندانستم که تو کی آمدی ای دوست، کی رفتی به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم تو رشک آفتابی، کی به دست سایه می ایی دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم هوشنگ ابتهاج فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت هوشنگ ابتهاج کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است شهاب سوخته دل به هر دری زده است ***************** سید مهدی موسوی این دل اگر کم است بگو سر بیاورم سید مهدی موسوی وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو پاییزها، به دور و تسلسل رسیده اند از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو یاد از شراب ناب مکن! آتشم مزن! خشکیده بیخ تاک، حریفا!سخن مگو چون نیک بنگری، همه زو بیوفاتریم با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو آنجا که دست موسی و هارون به خون هم آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو وقتی خدا، صلیب به دوش آمد و گذشت از وعده ی ظهور مسیحا، سخن مگو آری هنوز پاسخ ان پرسش بزرگ با شام آخر است و یهودا. سخن مگو! این، باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی! حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو ظلمت صریح با تو سخن گفت. پس تو هم از شب به استعاره و ایما، سخن مگو با آنکه بسته است به نابودی ات، کمر از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته است از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو حسین منزوی ديده ام خورشيد را در خواب، تعبيرش تويی خواب دريا و شب مهتاب، تعبيرش تويی زآن لب شيرين حوالت کن برايم بوسه ای ای که رويای شراب ناب، تعبيرش تويی گيسوانت را به گرد گردن من، حلقه کن اوست! ای که خواب پيچ و تاب، تعبيرش تويی از معبّرها نمی پرسم که خواب صبح وصل عشق من! بی رمل و اسطرلاب، تعبيرش تويی خود نه تنها خواب های چشم تن، بل بی گمان هر چه چشم جان ببيند خواب، تعبيرش تويی خوب من! خواب ترا ديدن در اين در اين دنيای بد چون گل روييده درمرداب، تعبيرش تويی خواب ديدار تو و فريادهای من، که :آی! رفتم از دستت! مرا درياب! تعبيرش تويی حسین منزوی بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن موهات را ببند دلم را تکان نده من در کنار توست اگر چشم وا کنی بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود امشب برای ماندنمان استخاره کن حامد ابراهیمی (سهند) شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي ميرود و گفتن که سگ من نبود ساده است ستايش گلي چيدنش و از ياد بردن که گلدان را آب بايد داد ساده است بهره جويي از انساني دوست داشتنش، بي احساس عشقي او را به خود وانهادن و گفتن که ديگر نميشناسمش ساده است لغزشهاي خود را شناختن با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن که من اين چنينم ساده است که چگونه ميزي باري زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم مارگوت بیگل ترجمه احمد شاملو دوستش می دارم چرا که می شناسمش، به دوستی و یگانگی. همه بیگانگی و عداوت است.- هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم تنهائی غم انگیزش را در می یابم. اندوهش غروبی دلگیر است در غربت و تنهایی. همچنان که شادیش طلوع همه آفتاب هاست و صبحانه و نان گرم، و پنجره ئی که صبحگا هان به هوای پاک گشوده می شود، وطراوت شمعدانی ها در پاشویه حوض. دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است که همچو کودک معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي کرد دلم براي کسي تنگ است که تا شمال ترين شمال با من رفت و در جنوب ترين جنوب با من بود کسي که بي من ماند کسي که با من نيست کسي که . . . - دگر کافي ست. حميد مصدق شاعر ناشناس حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ قیصر امین پور و گر پرسی چه می خواهی ؟ ترا خواهم ترا خواهم نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم چنان با جان من ای غم ذر آمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم ترا خواهم بسودای محالم ساغر می خنده خواهد زد اگر پیمانه عیشی درین ماتم سرا خواهم نیابد تا نشان از خک من ایینه رخساری رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم رهي معيري نشستم رو به روی تو نگاهم سخت دلداده ست روزبه بماني دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ز بعد این همه تلخی که میکشد دل من کیام مجال کنار تو دست خواهد داد مباد روزیِ چشمِ من ای چراغ امید دلِ گرفتهی ما کی چو غنچه باز شود ز روی خوب تو برخوردهام٬ خوشا دل من سزای خوبی تو برنیامد از دستم به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم به پایداری آن عشق سربلند قسم هوشنگ ابتهاج همه از تو ترسند و من از خود ٬ از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد . الهی ! اگر یکبار بگویی : بنده من ! از عرش بگذرد خنده من . خواجه عبدالله انصاری - مناجات نامه برگرفته از وبلاگ برای تو به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل وقتی جهان وقتی یک تفاوت ساده قیصر امین پور دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست فروغ فرخزاد امشب به قصه ی دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش میکنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش میکنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست هشیار و مست را همه مدهوش میکنی می جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش میکنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع زین داستان که با لب خاموش مکنی هوشنگ ابتهاج شعر را با صدای شاعر اینجا گوش دهید چه فکر میکنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای است زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده راه بستهای است زندگی؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد تا که بگویم غم دل بیشتر دوستترت دارم از هرچه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوستتر از آن که بگویم چهقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر داغ تو را از همه داراترم درد تو را از همه درویشتر هیچ نریزد بهجز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیشتر قیصر امین پور نسيم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟ هميشه در سفر! از بوي پيرهن چه خبر؟ تو پيكي و همه پيغام عاشقان داري از آن پري، گل قاصد! براي من چه خبر؟ به رغم خسرو از آن شهسوار شيرين كار براي تيشه زن خسته_ كوهكن _ چه خبر؟ پرندگان پرو بالتان نبسته هنوز! از آنسوي قفس از باغ، از چمن چه خبر؟ به گوشه افق آويخت چشم منتظرم كه از سهيل چه پيغام و از يمن چه خبر؟ نشسته در رهت اي صبح! چشم شبزده ام طلايه دار! ز خورشيد شبشكن چه خبر؟ بشارتي به من از كاروان بيار اي عشق! هميشه رفتن و رفتن ، زآمدن چه خبر؟ به بوي عطر سرزلف او ، دلم خون شد صبا كجاست؟ از آن نافه ختن چه خبر؟ جدا از آن برو آن دوش، سردي اي آغوش! از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟ براي من پس از او هيچ كس كمال نداشت نسيم وسوسه! از آن تمام زن چه خبر؟ حسين منزوي من چه گویم كه كسی را به سخن حاجت نیست خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح ؟ مرده را عربده ی خواب شكن حاجت نیست ای صبا مگذر از اینجا ، كه درین دوزخ روح خاك ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست در بهاری كه بر او چشم خزان می گرید به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون كه شهیدان بلا را به كفن حاجت نیست قصه پیداست ز خاكستر خاموشی ما خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست سایه جان ! مهر وطن كار وفاداران است بادساران هوارا به وطن حاجت نیست
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: محمد رضا صالحی
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: افشین مقدم
برچسبها: اردلان سرفراز
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: رهی معیری
برچسبها: رهی معیری
برچسبها: رهی معیری
و صداها را به نام می خواند
جنگل جامعه ای اسیر است
و درخت حافظه ای مغشوش
حافظه ای اسیر
در جامعه ای مغشوش
چه كند گر زنجیرش را نستاید
گر خاك را نشناسد ؟
برچسبها: يداله رويايي
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشك نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، كه افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی كه در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
كه او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
كه در دست تو جز كاغذ رنگین ورقی چند ، نماند
برچسبها: مهدی اخوان ثالث
برچسبها: آدم برفی
وقتی حضور آینه کمرنگ می شود
وقتی میانه ی بلوا سکوت دوست،
در جان گوشهای کَرَم زنگ می شود
گاهی که از پس تکرار بی سود لحظه ها،
نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می شود
اینجا نه جای ماندن خوبان راستگوست
هرکس که دم زند ز حق آونگ می شود
نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،
هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می شود
در دستهای آلوده انسان قرن ما
برگ برگ تاریخ پر از ننگ می شود
وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا
آری، دلم برای خودم تنگ می شود….
برچسبها: محمد علی بهمنی
برچسبها: مهدی موسوی
برچسبها: مولانا
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: محمد علی بهمنی
سه ره پيداست.
برچسبها: مهدی اخوان ثالث
لطفا برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
برچسبها: گروس عبدالملکیان
برچسبها: گروس عبدالملکیان
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: حسین منزوی
برچسبها: محمد علی بهمنی
برچسبها: محمد علی بهمنی
برچسبها: مولانا
برچسبها: عطار
برچسبها: مولانا
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: نیما یوشیج
برچسبها: حافظ
برچسبها: فاضل نظری
اگر چه گفته ای تو را، به خاطرات بسپرم
هنوزم هم خیال کن، کنار تو نشسته ام
منی که در جوانییم، بخاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه ، شبانه خنده میکنی
منه شکست داده را، خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها، نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من، چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها !
همیشه ماندگار من، همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی، به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را، بدون من شناختی
برچسبها: امیر ارجینی
پدرم با نگاه مي گويد
لايق لاي جرز ديوارم
مادرم مدتي است مي گريد
چون گمان مي كند كه تب دارم
كم كم اين روزها خودم دارد
باورم مي شود كه بيمارم
گفتم اي عشق اگر كه بعد از اين
بدهي مثل قبل آزارم
به تفنگ برادرم سوگند
روي قلبت گلوله مي كارم
به تو هر چند سخت مديونم
به خودم بيشتر بدهكارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از اين بيشتر سزاوارم
تو گناهي نداري اي زيبا
مرگ بر من كه دوستت دارم
برچسبها: محمد سعید شاد
برچسبها: حافظ
برچسبها: فاضل نظری
لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
کشتی ِ کوچک من هر چه که محکم باشد
ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا
ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشوقه!
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
کاظم بهمنی
برچسبها: کاظم بهمنی
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
برچسبها: کاظم بهمنی
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: قیصر امین پور
تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها
می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها
من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها
سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها
می شمارم روزهای آخرم را سال ها
برچسبها: مهدی موسوی
بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن
کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکن
داغ را محصور در بزم شبانگاهی مکن
با من آتش گرفته هر چه می خواهی مکن
در ادای دین خود این قدر کوتاهی مکن
برچسبها: مهدی موسوی
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست
دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست
آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست
مادر یواش آمد و پهلوی من نشست
یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست
برچسبها: مهدی موسوی
برچسبها: حافظ
برچسبها: فروغ
لطفا برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
برچسبها: مولانا
برچسبها: قیصر امین پور
برچسبها: رهی معیری
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: ابتهاج
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
برچسبها: ابتهاج
نه! نثرنیست ، نه! درهم شکسته شاعرتو
در آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گریه نموده فقط به خاطر تو
و آب ریخته پشت خودش مسافر تو !
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو
مگرعبور کند روزی از مجاور تو
پلیسها همه در جستجوی خود هستند
که گم شدست خیابان درون عابر تو ...
برچسبها: مهدی موسوی
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانهای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمهسوز را
از کورههای خودخوریام در بیاورم
برچسبها: مهدی موسوی
برچسبها: حسین منزوی
برچسبها: حسین منزوی
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
برچسبها: حامد ابراهیمی
ساده است نوازش سگي ولگرد
برچسبها: احمد شاملو, مارگوت بیگل
- شهر
برچسبها: احمد شاملو
لطفا برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
برچسبها: حمید مصدق
نه به این جرم که حیوان پلیدی است،
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
برچسبها: اشعار دلنشین
با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »
چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم :
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
برچسبها: قیصر امین پور
برچسبها: رهی معیری
آخه کی باورش می شه عبادت اِنقدر ساده ست
نشستم رو به روی تو که جمع درد و تسکینی
منو با اینکه بالایی از اون بالا نمی بینی
تموم عمر با من باش من اِنقدر از خودم خستم
که پای هر عذابی که بدونم با توئه هستم
تو رو راحت پرستیدم فقط با یک نظر دیدن
نمی دونی چقدر سخته تو رو راحت پرستیدن
به دریا دل زدم شاید بتونم در تو دریا شَم
همه دنیا رو بخشیدم که قدِ بخششت باشم
برچسبها: روزبه بمانی
برچسبها: روزبه بمانی
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را؟
ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را؟
ببوسم آن لب شیرین جانفزای تو را
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
مگر صبا برساند به من هوای تو را
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
زمانه نیز چه بد میدهد سزای تو را
کنار سفرهی نان و پنیر و چای تو را
که سایهی تو به سر میبرد وفای تو را
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: خواجه عبدالله انصاری
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
برچسبها: حافظ
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
در حرف
کفتار را به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است !
برچسبها: قیصر امین پور
برچسبها: فروغ
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: ابتهاج
لطفا برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
برچسبها: قیصر امین پور
برچسبها: حسین منزوی
هوشنگ ابتهاج
برچسبها: ابتهاج