بهترین اشعار برای تو که نیستی
به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
ای آبشار نوحه گر از بهر چیستی؟ چین بر جبین فکنده ز اندوه کیستی؟ دردت چه درد بود که چون من تمام شب سر را به سنگ می زدی و می گریستی؟ زیب النساء بیگم این شعبده، خرگوش و کلاهی و سری بود چون وهم حضور تو کلاه دگری بود خو کرده به تنهایی خویشیم در این خاک رویای تو بی طاقتی مختصری بود آرامش ما رنگ تعلق به کسی داشت کابوس غم انگیز قفس، بال و پری بود در فکر تو افتادن و با یاد تو بودن شبگردی و تاریکی کوه و کمری بود تشریف تو بر قامت زاهد به چه ارزد؟ این خرقه ی بی فایده پالان خری بود عبدالجبار کاکایی تاوان همين يك دو نفس بود، غم ما يك شوخی بد بود وجود و عدم ما ما ناز غزالان تو بوديم و نهان شد در گرد و غبار تك و تاز تو ، رم ما قانع به نگاهیم ز محرومی دیدار از دولت تو بس كه زياد است كم ما ويرانگريم ضبط نفس بود و دگر هيچ خو كرده به تنهايی و عزلت، ستم ما جز يك دو قدم نيست تكاپوی نگاهم از بس گره افتاد به ابروی خم ما عبدالجبار کاکایی چه شغل عجیبی شروع هفته تو را می بینم باقی هفته به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم شمس لنگرودی موسم پائيز طوری ببارد كه هيچ گلی از خانه خود بيرون نيايد. شمس لنگرودی از "می ميرم به جرم آن كه هنوز زنده بودم" به این دوچشم بی گناه عذاب ِ گریه داده ام منم که از کوه ِ خودم همیشه کاه ساختم برگ ِ برنده داشتم ولی همیشه باختم من از تمام آسمان به یک ستاره دلخوشم تویی که طول می کشی منم که وقت می کُشم نگاه کن صداقتم اسیر صد فریب شد دل ِ من از هرچه که بود همیشه بی نصیب شد ********** صبح ندیده عمرمان زود غروب می شود تو خوب زندگی کن و ببین چه خوب می شود کسی برای عاشقی حکم قفس نمی دهد جرم نکرده آدمی تقاص پس نمی دهد به شانه های سست ِ باد منم که تکیه داده ام به این دوچشم بی گناه عذاب ِ گریه داده ام منم که از کوه ِ خودم همیشه کاه ساختم برگ ِ برنده داشتم ولی همیشه باختم افشین مقدم برگرفته از وبلاگ شامی با براندو کفر و ایمان چه به هم نزدیک است عشق هم در دل ما سردرگم مثل ویرانی و بهت مردم گیسویت تعزیتی از رویا شب طولانی خون تا فردا خون چرا در رگ من زنجیر است زخم من تشنه تر از شمشیر است مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی عشق تو پشت جنون محو شده هوشیاریست مگو سهو شده من و رسوایی و این بار گناه تو و تنهایی و آن چشم سیاه از من تازه مسلمان بگذر بگذر از سر پیمان بگذر دین دیوانه بدین عشق تو شد جاده شک به یقین عشق تو شد مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی افشین یداللهی اما مخور برادر جان که من در این رمضان قوت ِ غالبم غم بود ... مهدی اخوان ثالث برگ می ریزد...ستیزش با خزان بی فایده است باز میپرسی چه شد که عاشق جبرت شدم؟ در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است بال وقتی بکشند از کوچ هم باید گذشت دستو پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است تا تو بوی زلف ها را میفرستی با نسیم سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است تیری از جایی که فکرش را نمیکردم رسید دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده است در منه عاشق توان ذره ای پرهیز نیست پرت کن ما را به دوزخ امتحان بی فایده است از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند حرف موسی را نمیفهمند .شبان بی فایده است من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا همچونان میگردم اما همچونان بی فایده است..... کاظم بهمنی برگرفته از وبلاگ شاید دوباره ببینمت وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی افشین یداللهی چون رود، روان شدی، رها و سر مست دریا کم کم به موج هایت پیوست باران دارد به سمت تو می آید هر قطره گرفته است چتری در دست جلیل صفر بیگی باز در چشم رس دیدهی پر سوی منی تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر چشم من باشی، در سایه ابروی منی در غمم رفتهای و با خوشیام آمدهای چه کنم؟ خوی تو این است پرستوی منی چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس شیرها خاطرشان هست که آهوی منی مهدی فرجی دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود افشین یداللهی پیش از آنکه غم بیاید تا هرچه را کم گذاشته با خود بیاورد شادی برگشته است تا چیزهایی را که جا گذاشته بردارد. مهدی مظفری ساوجی لبخند که می زنی یوسفی می شوم که بی هیچ برادری در چال گونه ات گم می شوم. محمد مسعود کرمی افتاد آنسان که برگ - آن اتفاق زرد- می افتد افتاد آنسان که مرگ - آن اتفاق سرد- می افتد اما او سبز بود وگرم که افتاد پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند. هزار نيزه زرين به قلب آب شكست. فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست. به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد. نفس زنان به تماشای حال او رفتند ! ز ره درآمد باد، به هم بر آمد موج، درون دريا آشفت ناگهان، گفتی هزاران اسب سپيد از هزار سوی افق، رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند ! *** نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛ در آن هياهوی هول آفرين رها بر آب ! هزار روح پريشان به هر تلاطم موج، بر آمدند و به گرداب فرو رفتند ! *** لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد. نواگران چمن از نوا فرو ماندند. شب آفرينان بر شهر سايه افكندند. سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند ! فریدون مشیری دوباره گوشه چشمان من دریاچه قوها دوباره این زمین با این فراخی تنگمان آمد نگاه خویش را سمت خراسان کرده آهوها مپرس از نام آن گیسو سپید آن قله مغموم گرفته در بغل، کوه دماوند است، زانوها به بالین بلند مادرش، یک کودکی تنها است کجایید ای عروسکها کجائید ای قلم موها؟ خبر سرد است و بیاحساس اگر چه با کمی وسواس: «زمین در هم کشید ابرو به خاک افتاد ناجوها» نه، ماه روزه میتابد صدای بال و پر پیدا است ارسطوها کجا و منطقالطیر پرستوها؟! ندارم من زبانی جز غزل از شمس تبریزی شنید آیا صدایم را کسی در برج و باروها؟ ولی دیدم که بانوی کنار چادر سبزی جدا میکرد از دست نحیف خود النگوها قنبرعلی تابش مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش اصل و نسب داری از تیره ی دودی ، از دودمان باد آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد ، بوی تو می آید تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد قیصر امین پور بعد از این یک عمر بی مهری بدهکارم به تو تو همیشه در پی آزار من بودی ولی من دلم راضی نشد یک لحظه آزارم به تو راست می گویم ولی حرف مرا باور مکن این که ممکن نیست دل را باز بسپارم به تو خوب می دانم برای من کسی مثل تو نیست خوب می دانم که روزی باز ناچارم به تو می روم شاید دلت روزی گرفتارم شود می روم .... اما گرفتارم ... گرفتارم به تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم در حصار تو احساس می کنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه و در انتظار تو این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو هشدار می دهد به خزانم بهار تو اما در این زمانه عسرت مس مرا ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو محمد علی بهمنی شکست سقف و شکستی و خاطرات شکستند صدای گریه کودک شکست و تاب تکان خورد درختها همه بی تاب در حیات شکستند عروسکان جوانمرگ را چگونه نگریم به کام خاک بسی شاخه نبات شکستند چه نامهها همه ننوشته ماند تا به قیامت چقدر خط نهان در نی و دوات شکستند به عکس کوچک تو خیرهام، شکسته کوچک! چقدر دل که در این لحظهها برات شکستند نرفته دست و دل من مگر به از تو نوشتن از آن شب آن شب تیره که دستهات شکستند علی محمد مودب و گرنه فاصله ای چندان نيست از كنار شما تا دودی كه به باد می رود. شمس لنگرودی لبخوانی های قزل آلای من دوستت دارم با تو نرد عشق نمی بازم مثل بچه ها که می گویند: " ماهی قرمز مال تو ... ماهی آبی مال من ..." برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم ماهیان قرمز و آبی مال تو باشند و تو مال من دریا و کشتی و مسافران مال تو باشند و تو مال من سود و زیانی در کار نیست همه ی ثروت من زیر پای تو چاه نفت ندارم که به آن بنازم ثروت آغاخان ندارم یا جزیره ی اوناسیس - که به پهنای یک دریاست - من شاعرم و تنها ثروتم دفتر شعرم و چشم های قشنگ توست ! نزار قبانی اصلا که باشم یا نه مهم این ها نیست همین که هستی و بوی تو در فضای خاطرم پر است همین که بدانم حتی در خوابهایم هستی مرا بس است هنوز دستهایم بوی مهربانی دستهات را می دهد و همین که بدانم قلبی برای من میزند مهم نیست که در سینه من باشد یا نه مرا از شادی لبریز می کند آدم برفی نقشههای تو را دوست دارم كه برای من میكشی خطوط مرزی و رودخانهها، متروها، خانهها نقشه كوچكت را دوست دارم كه دیده بانان چهارسویش از برج مراقبه با صدای بلند با هم صحبت میكنند و من این سو تا آن سویش را با غلتی طی میكنم شمس لنگرودی گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز میکشد فریاد در کنار تو می گذشت ایکاش فریدون مشیری در این حصار جادویی روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن... شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن ز برون کسی نیاید جویباری تو اینجا تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن شفیعی کدکنی رودخانه توئی از سراسر جاده هایی که عبور کرده ام جاده توئی چرا که هیچ رودخانه ای از دور غرقم نکرد چرا که هیچ جاده ندیده ام نرفته در آفاقش گم شوم. از تمامی بال هائی که به دوش برده ام پر و بالم توئی پیشاپیشم می روی و من پی بال ها می دوم.... شمس لنگرودی از مجموعه رسم کردن دست های تو، ارسالی از سوی ساراصبای عزیز سرمی روم از خویش از گوشه گوشه فرو می ريزم و عطر تو رسوايم می كند. از کتاب شب نقاب عمومی است ارسالی از سوی ساراصبای عزیز نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ... مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم را با بقض می خورم در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزها ست اما کسی چه می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ... قیصر امین پور نم نم می بارد و تو را به یاد می آورد که نم نم باریدی و ویران کردی خانه کهنه را. ارسالی از سارا صبای عزیز کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان شد تا باد چنین باد آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای سر چو گریبان شد تا باد چنین باد نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود چون باده همه جان شد تا باد چنین باد دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی مشهور خراسان شد تا باد چنین باد سنایی ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم مولانا كه بچه های دبستانی از بر كنند دريا كه می شنود توفانش را پشتش پنهان كند و برگ های علف نت های به هم خوردن شان را از روی صدای من بنويسند. مي خواستم ترانه یی باشم كه چشمه زمزمه ام كند آبشار با سنج و دهل بخواند. اما ترانه یی غمگينم و دريا ، غروب بچه هايش را جمع می كند كه صدايم را نشنوند. نت هايم را تمام نكرده چرا رهايم كردی ؟ شمس لنگرودی ازکتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه ارسالی از سارا صبای عزیز چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد. صادق سرمد سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم همه تشنه لبیم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی اگه میکده امروز شده خونه تزویر تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر همه به جرم مستی سر دار ملامت میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم همه به جرم مستی سر دار ملامت میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت میگن مستی گناهه به انگشت ملامت باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت سبوی ما شکسته در میکده بسته امید همه ما به همت تو بسته به همت تو ساقی تو که گره گشایی تو که ذات وفایی همیشه یار مایی همه به جرم مستی سر دار ملامت میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
اردلان سرفراز سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست از این به بعد «سفر» مقصد ِ نهایی ماست در ابروان من و گیسوان ِ تو گرهی ست گمان مبر که زمان ِ گره گشایی ماست خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است همین بهانۀ آغاز ِ بیوفایی ماست زمانه غیر زبان قفس نمی داند بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست فاضل نظری
حرف که می زنی انگار سوسنی در صدایت راه می رود حرف بزن می خواهم صدایت را بشنوم تو باغبان صدایت بودی و خنده ات دسته کبوتران سفیدی که به یکباره پرواز می کنند. تو را دوست دارم چون صدای اذان در سپیده دم چون راهی که به خواب منتهی می شود تو را دوست دارم چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید غلامرضا بروسان انگار نمیآید و هم میآید این دور و بر انگار که کم میآید او عابر و من پیاده رو، آه چقدر از حاشیه رفتنش خوشم میآید ! غلامرضا بروسان چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد می بینی ! دنیا زیباست محبوب من نمی دانستیم برای نشستن زندگی در کنارمان چهارپایه ای نداریم. شمس لنگرودی این گونه که من دوستت میدارم ... شوریده وار و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزابها به بیراهه و راهها تاختن بیتاب٬ بیقرار دریایی جستن و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن حکایت بارانی بیقرار است این گونه که من دوستت میدارم ... شمس لنگرودی زیر سایهام نشستند خوردند و خفتند بیدار شدند و مرا بریدند شمس لنگرودی گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود افشین یداللهی دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم ... شفیعی کدکنی تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما ... گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت جسم تو را تشریح کردند از برای هم امّا تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده! وآرامش آبستن طوفان! کسی نشناخت زین عشق ورزان نسیم و گلشنت، نشگِفت کای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت گفتند: این دون است و آن والا، تورا، امّا ای لحظه ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت با حکم مرگت روی سینه، سال های سال آن جا، تو را در گوشه ی یُمگان، کسی نشناخت فریاد «نای»ت را و بانگ شکوه هایت را، ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت ای جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده! ذات تو را ای جوهر برّان! کسی نشناخت روزی که می خواندی: مخور می، محتسب تیز است! لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز گویا تو را زآن پوستین پوشان، کسی نشناخت چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو، خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت آن دم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان خشم و خروشت را در آن زندان، کسی نشناخت چون راز دل با غار می گفتی تورا، هم نیز، ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت حتّی تو را در پیش روی جوخه ی اعدام جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت. حسین منزوی و ماه را زِ بلندایش، به روی خاك كشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظه دیدارت شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری كه هردو باورمان ز آغـاز، به یكدگر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا بهار در گـل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به كام من فریبكار دغلپیشه، بهانه اش نشنیدن بود چه سرنوشت غمانگیزی، كه كرم كوچك ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فكر پریدن بود حسین منزوی اصلا ًبه تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد، چه جای نگرانی است من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتـش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم! فاضل نظری نه راه به جایی، نه پناهی، نه امیدی چون قفل زبان بسته به دنبال کلیدی سرگشته ازین بازی بی فایده ای دل سربازی و تا خانه ی آخر نرسیدی سهم تو ازین سال پر از حادثه روزی ست چون ماهی قرمز وسط سفره ی عیدی بی حاصلی از برزخ سی سال تکاپو نه طالع نحسی ، نه سرانجام شهیدی بگذار در آغوش تو ویران شوم امروز بی فایده است از تو تقاضای جدیدی عبدالجبار کاکایی هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری ست پیکاری سترگ روز و شب، ما بین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک و آن که از گرگش خورد هر دم شکست گر چه انسان می نمایند، گرگ هست! و آن که با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند. در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند این که انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند، و آن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟ فریدون مشیری وز مه و مهر گسستیم خدا می داند ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان ز آرزویت ننشستیم خدا می داند با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست بر همانیم که بستیم خدا می داند به امیدی که گشاید ز وصال تو دری در دل بر همه بستیم، خدا می داند خاستیم از سر شادی وغم هر دو جهان با غمت خوش بنشستیم خدا می داند دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف روز و شب جز تو نجستیم خدا می داند دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت آرزومند تو هستیم خدا می داند شمس مغربی عقل بیهوده سر طرح معما دارد بازی عشق مگر شاید و اما دارد با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت سر سربسته چرا این همه رسوا دارد در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت چه سخن ها که خدا با من تنها دارد فاضل نظری راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب ، ما بیرون ِ زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی در گُرده هایمان . هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است . در مُردهگان ِ خویش نظر می بندیم با طرح ِ خندهیی، و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم بی هیچ خندهیی ! احمد شاملو اگر تو نبودی عشق نبود همین طور اصراری برای زندگی اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود جایی برای خاموش کردن بی حوصلگی ها اگر تو نبودی من کاملاً بیکار بودم هیچ کاری در این دنیا ندارم جز دوست داشتن تو رسول یونان همین که چشم تو را دید، ریخت، ویران شد نگات، شیطنت آلود، کودکانه، ملیح درست آمد و در عمق سینه پنهان شد بدون جنگ و تعارف، دل مرا دزدید چه قدر زحمت کشور گشایی آسان شد! نهفته بود چه رازی در آن نگاه سیاه؟ نسیم بود ولی در من عین طوفان شد و هفت روز دگر، ریشه ی مرا خشکاند تمام کفر مرا کشت و در من ایمان شد برگرفته از وبلاگ زیبایی عشق به سکوته نه فریاد به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمیافتد منم مرغی که جز در خلوت شبها نمینالد منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمیافتد ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد به پای گلبنی جان دادهام اما نمیدانم که میافتد به خاکم سایهٔ گل یا نمیافتد رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریرویی غبار من به صحرای طلب از پا نمیافتد مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او پسند خاطر مشکل پسند ما نمیافتد تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی کمند آرزو برجان من تنها نمیافتد نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن رهی دامان این دولت به دست ما نمیافتد بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی حضرت حافظ خورشید واره های مرا، خواب خورده است نام شهاب های شهید شبانه را آفاق مه گرفته هم از یاد برده است ز آسمان بپرس كه جز چاه و گردباد از چالش زمین چه به خاطر سپرده است دیگر به داد گمشدگان كس نمی رسد آن سبز جاودانه هم انگار مرده است ماه جبین شكسته ی در خون نشسته را از چارچوب منظره دستی سترده است عشق - آتشی كه در دلمان شعله می كشید از سورت هزار زمستان فسرده است ای آسمان كه سایه ی ابر سیاه تو چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است باری به روی دوش زمین تو نیستم من اطلسم كه بار جهانم به گرده است حسین منزوی موج سر بر ساحل غم میزند باز هم خورشید رنگ خون گرفت بر زمین نقشی ز ماتم میزند باز جام دیده ها لبریز شد باز زخم سینه ها سر باز کرد در میان ناله و اندوه و اشک حنجرم فریادها آغاز کرد می نویسم شرح این غم نامه را داستان مشک و اشک و تیر را می نویسم از سری کز عشق دوست کرد حیران تیغه شمشیر را گوییا با آن همه بیگانگی آب هم با تشنگان بیگانه بود در میان آن همه نامردمی اشک آب و دیده ها پیمانه بود تیغ ناپاکان برآمد از نیام خون پاکی دشت را سیراب کرد خون خورشید است بر روی زمین کآسمان تشنه را سیراب کرد می شود خورشید را انکار کرد؟ زیر سم اسبها در خاک کرد؟ می شود آیا که نقش عشق را از درون سینه هامان پاک کرد؟ گر نشان عشق را گم کرده ایم در میان آتش آن خیمه هاست گر به دنبال حقیقت میرویم حق همینجا حق به روی نیزه هاست گریه ها بر حال خود باید کنیم او که خندان رفت چون آزاد شد ما سکوت مرگباری کرده ایم ....او برای قرنها فریاد شد بازهم در ماتم روی حسین باز هم در سوگ آن آلاله ایم یادتان باشد حیات عشق را وامدار خون سرخ لاله ایم بهزاد حیدری تقدیم به دوست عزیزی که با اسم سلام برای من نظر میگذاره دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن سروش دادخواه چی تو چشاته که تورو اینقدر عزیز میکنه این فاصله داره منو بی تو مریض میکنه این که نگات نمیکنم یعنی گرفتار توام رفتن همه ولی نترس من که طرفدار توام هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت منو نمیشه حدس زد با این غرور لعنتی هیج وقت نخواستم ببینیم تو لحظه ناراحتیم میخواستم نبخشمت یکی ازت تعریف کرد دیدن تنهایی تو منو بلاتکلیف کرد بیا و معذرت بخواه از جشنی که خراب شد از اون که واسه انتقامم از تو انتخاب شد مونا برزویی نگو! دوباره برایم بهانه ای داری تمام فکر منی و نیامدی حتی به شب نشینی این خوابهای افکاری خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است هنوز با همه ی روز های تکراری مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری! چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری! نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟! چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟ و حرف آخر من این که تا ابد ممنون برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری... درخت که می شوم تو پائیزی ! کشتی که می شوم تو بی نهایت طوفانها ! تفنگت را بردار و راحت حرفت را بزن ! گروس عبدالملکیان نام خود را با تو می گویم نان شادی ام را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم! تقدیم به سارا صبای عزیز نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی "پرنده پر زد" و "آهو رمید" و "ماه گرفت" به روی گردنت افتاد تاری از گیسو تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است اگرچه آینه را می توان به "آه" گرفت تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم اگر که دست تو در دست او پناه گرفت...! حتی هوای عشق زمین گیر می شود پشت غرور كهنه ای این شهر بی غزل چشمی به جرم عشق تو زنجیر می شود یك حس عاشقانه مرا كشف می كند حسی كه پیش پای تو تعبیر می شود اقرار می كنم كه به گردت نمی رسم از بس شمیم فاصله تكثیر می شود شاید كه رنگ سوء تفاهم گرفته ام گاهی دلم از آیینه هم سیر می شود امشب به خلوت دل بارانی ام بیا فردا كه استخاره كنی دیر می شود سیما قدرتی ما نیز آدمیم بلا نسبت شما بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم یک عمر داده است دلم زحمت شما باور کنید باز همین چند لحظه پیش با عشق باز بود سر صحبت شما بانو هنوز هم که هنوز است به دل سر می زند زنی به قد و قامت شما این خانه بی تو بوی بد مرگ می دهد با هیچ چیز پر نشده غیبت شما انگار قرن هاست که کوچیده ای و ما بر دوش می کشیم غم غربت شما ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم بانو خدا زیاد کند عزت شما! جلیل صفر بیگی امروز حس غريبی دارم گويی گمشده ای هستم در کوچه های خيالت می دانم که عاشقم و بی قرار دستهايت در انتظار توام و تنهايم بی آنکه باد وجودت بوزد می لرزم از حضورت و آن گاه که تو هستی آن تنها مسافر شب می شتابم به سويت المیرا زارع بی رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ّ تماشائی نچشيدم، كه قفس باغ را پژمرده مي كند. از آفتاب و نفس چنان بريده خواهم شد كه لب از بوسه نا سيراب. برهنه بگو برهنه به خاكم كنند سرا پا برهنه بدان گونه كه عشق را نماز می بريم، كه بی شايبه حجابی با خاك عاشقانه در آميختن می خواهم احمد شاملو از خواب با گريه پا شدم دستم هنوز در گردن بلند تو آويخته ست و عطر گيسوان سياه تو با لبم آميخته ست ديدار شد ميسر و با گريه پا شدم هوشنگ ابتهاج به درون آمدم و پنجره ها رابستم باد با شاخه در آويخته بود من در اين خانه تنها تنها غم عالم به دلم ريخته بود ناگهان حس کردم که کسي آنجا بيرون در باغ در پس پنجره ام مي گريد صبحگاهان شبنم مي چکيد از گل سيب هوشنگ ابتهاج وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟ ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟ ای سایه گستر سر من ، ای همای عشق از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟ ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟ آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟ سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟ ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟ آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟ صدها گره فتاده به زلف و به کار من دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟ سیمین ! درخت عشق شدی پاک سوختی اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟ سیمین بهبهانی تقدیم به ساراصبای عزیز گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را یا نه، ویرانه کنی ساخته ی دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشق ها را چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی همتی تا که رهایی بدهی دریا را حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را تقدیم به سارا صبای عزیز من در انتظار معجزه اما چه اسماعیل وار دل به مسلخ دادم دریغ که خود معجزه ای بودم. آدم برفی هوا خوب است آسمان آبی و پرندگان آزادند دل من اما در قفس خاطره ات بال بال می زند و هوای کسی را دارد لطفا به او بگویید: "پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است" آدم برفی قصه با طعم دهان تو شنیدن دارد خواب، در بستر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب دل مـن شوقِ در آغوش پریدن دارد "بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب سـرخ تو این قصه شنیدن دارد...! اصغر معاذی فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد مهدی حمیدی شیرازی برگرفته از وبلاگ اینجا ورود آزاد است چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی جنین كه می گذری تلخ بر من، از سر قهر گمان برم كه غم انگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف كه آرزوی فریبنده ی محال منی هوای سركشی ای طبع من، مكن! كه دگر اسیر عشقی و مرغ شكسته بال منی سیمین بهبهانی یک لحظه زندگی تو از دست می رود وقتی کسی که هستی ِ تو هست می رود شاید که اندکی بنشـیند کنار تو اما کسی که بار سفر بست، می رود از کـمترین تکان تنَش رنج میکشی وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی اش چون طفلی از کنارتو با دست می رود "رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است گاهی مسیر جاده به بن بست می رود علی حیات بخش
برچسبها: زیب النساء بیگم
برچسبها: عبدالجبار کاکایی
برچسبها: عبدالجبار کاکایی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: افشین مقدم
برچسبها: افشین یداللهی
برچسبها: مهدی اخوان ثالث
برچسبها: کاظم بهمنی
برچسبها: افشین یداللهی
برچسبها: جلیل صفر بیگی
برچسبها: مهدی فرجی
برچسبها: افشین یداللهی
برچسبها: مهدی مظفری ساوجی
برچسبها: محمد مسعود کرمی
قیصر امین پور
برچسبها: قیصر امین پور
به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،
برچسبها: فریدون مشیری
برچسبها: اشعار دلنشین
برچسبها: قیصر امین پور
مهتاب یغما
برچسبها: مهتاب یغما
برچسبها: محمد علی بهمنی
برچسبها: اشعار دلنشین
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: نزار قبانی
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: فریدون مشیری
برچسبها: شفیعی کدکنی
برچسبها: شمس لنگرودی
شمس لنگرودی
برچسبها: شمس لنگرودی
عمری است لبخندهای لاغر خود را
برچسبها: قیصر امین پور
شمس لنگرودی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: سنایی
برچسبها: مولانا
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: صادق سرمد
برچسبها: اردلان سرفراز
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: غلامرضا بروسان
برچسبها: غلامرضا بروسان
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: شمس لنگرودی
برچسبها: افشین یداللهی
برچسبها: شفیعی کدکنی
و سخت وفق مراد است روزگار شما
به سر رسیده زمستان آن حوالی،آه....
چه نعمتی ست حضور پر از بهار شما
شنیده ام که بهایی به شهر بخشیدید،
که شهر، وام گرفته از اعتبار شما
سند به نام شما می زنند دلها را
به این بهانه که هستند بی قرار شما
چقدر جبر قشنگی برای آدمهاست،
که دل دهند همیشه، به اختیار شما
رقیبهای خودم را عجیب می فهمم
نمی شود که نباشد کسی دچار شما
خبر رسیده که یادی نمی کنید از من
خوشا به حال کسانی که در کنار شما....
شما، که کاسه ی صبر مرا نمی بینید،
مرا، که مانده ام عمری به انتظار شما
چقدر دور شدید از دو دست خواهش من
چقدر فاصله دارم من از دیار شما
غم زمانه خورم یا فراق یار؟، اصلا
به طاقتی که ندارم، کدام بار شما....؟
برچسبها: فریبا عباسی
برچسبها: حسین منزوی
برچسبها: حسین منزوی
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: عبدالجبار کاکایی
گفت دانایی که: گرگی خیره سر
برچسبها: فریدون مشیری
برچسبها: شمس مغربی
برچسبها: فاضل نظری
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: رسول یونان
ایمان طرفه
برچسبها: ایمان طرفه
برچسبها: رهی معیری
برچسبها: حافظ
برچسبها: حسین منزوی
برچسبها: اشعار دلنشین
برچسبها: سروش دادخواه
برچسبها: مونا برزویی
زهرا هاشمی
برچسبها: زهرا هاشمی
برچسبها: گروس عبدالملکیان
احمد شاملو
برچسبها: احمد شاملو
علیرضا بدیع
برچسبها: علیرضا بدیع
برچسبها: سیما قدرتی
برچسبها: جلیل صفر بیگی
برچسبها: المیرا زارع
برچسبها: احمد شاملو
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: ابتهاج
برچسبها: سیمین بهبهانی
محمد علی بهمنی
برچسبها: محمد علی بهمنی
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: آدم برفی
برچسبها: اصغر معاذی
برچسبها: مهدی حمیدی شیرازی
برچسبها: سیمین بهبهانی
برچسبها: علی حیات بخش